Posts

Showing posts from July, 2025

نه به قصر شیاطین آری به آزادی

جهان دیگر آن‌طور که می‌نماید نیست. شیاطین آن را در دست گرفته‌اند، و انسان‌ها—بی‌آنکه بدانند—تسخیر شده‌اند. فریب در همین‌جاست: انسانِ تسخیرشده گمان می‌برد که آزاد است، که تصمیم‌گیرنده است، که خودش است که می‌اندیشد. خیال می‌کند اگر نابودی چند صد هزار یا حتی میلیون‌ها تن، منجر به هدفی والا شود—مثلاً صلح یا امنیت جهانی—این قربانیان ارزشش را دارند. اما آن‌چه در پس این منطق نهفته است، چیزی جز بی‌حسی نیست. این انسان‌های به‌ظاهر عقل‌مدار، خود را فیلسوفان زمانه می‌پندارند—گویی حقیقت را دریافته‌اند تنها چون احساسات خود را سرکوب کرده‌اند. احساس، برایشان دشمن است؛ مانعی‌ست در برابر «تصمیم‌های بزرگ». برای همین، دل را پس می‌زنند تا راحت‌تر بتوانند دکمه‌های مرگ را بفشارند. شور زندگی را در آلت تناسلی خود جست‌وجو می‌کنند، نه در قلب. بدن را معبد سلطه و قربانگاه انسانیت و حیات کرده‌اند، نه بستر عشق. خود را اربابان جهان می‌دانند، اما در حقیقت، چیزی جز سربازان فرمان‌بردار شیاطین نیستند. سال‌هاست اختیار را از دست داده‌اند و با بار گناه و حس عذاب وجدان ، عطش تأیید، و خشم‌های فروخورده روزگار می‌گذرانند. در جه...

عشق افشا می‌کند

دوست داشتنِ آقای دن باونز چه حفره‌هایی را در روحم آشکار کرد؟ پیش از هر چیز، ترس از قضاوت و سوءاستفاده: ترسی زادهٔ بی‌قطعیتی که گاه بی‌نظمی و گاه نظمِ افراطی را هولناک می‌کند؛ ترس از ابراز خویشتن و حتی از صرفِ «بودن». این هراس نشانهٔ ناامنی در روابط است و پرده‌ای از سوءظن که دیگران، پیش از آن‌که خود بفهمم، برای مهارم به کار گرفتند. ترس را با خرد از خود دور می‌کنم: با نوشتن، خلق کردن و تبدیل اضطراب به حرکت. آموخته‌ام درد را با رویارویی مستقیم—نفس‌های عمیق و حضور آگاهانه در تن—کاهش دهم. این درس‌ها را در دلِ دوست‌داشتنِ دن گرفتم؛ عشقی که مدام نگرانی از قضاوت و واکنش او را به رخ می‌کشید و چرخه‌ای آشنا از گذشته را زنده می‌کرد: همان سختیِ جلب توجه و تأیید مادرم. دن، همچون او، نقاب داشت—سویه‌ای کنترل‌گر که از راه اغوا و رابطهٔ جنسی فرمان می‌راند؛ بُعد زنانه‌ای به‌سانِ فم‌فتال، بازتابِ سایهٔ مادرم و کمبود اعتماد و امنیتی که از او نگرفته بودم. پس از جنگ دوازده‌روزهٔ ایران و اسرائیل و آتش‌بسِ بعدی، با مادرم آشتی کردم؛ مرزی میان ما نمی‌بینم، انگار یکی شده‌ایم. همان فشار جنگ و نوستالژیِ چند روز شاد...