نه به قصر شیاطین آری به آزادی
جهان دیگر آنطور که مینماید نیست. شیاطین آن را در دست گرفتهاند، و انسانها—بیآنکه بدانند—تسخیر شدهاند. فریب در همینجاست: انسانِ تسخیرشده گمان میبرد که آزاد است، که تصمیمگیرنده است، که خودش است که میاندیشد. خیال میکند اگر نابودی چند صد هزار یا حتی میلیونها تن، منجر به هدفی والا شود—مثلاً صلح یا امنیت جهانی—این قربانیان ارزشش را دارند. اما آنچه در پس این منطق نهفته است، چیزی جز بیحسی نیست. این انسانهای بهظاهر عقلمدار، خود را فیلسوفان زمانه میپندارند—گویی حقیقت را دریافتهاند تنها چون احساسات خود را سرکوب کردهاند. احساس، برایشان دشمن است؛ مانعیست در برابر «تصمیمهای بزرگ». برای همین، دل را پس میزنند تا راحتتر بتوانند دکمههای مرگ را بفشارند. شور زندگی را در آلت تناسلی خود جستوجو میکنند، نه در قلب. بدن را معبد سلطه و قربانگاه انسانیت و حیات کردهاند، نه بستر عشق. خود را اربابان جهان میدانند، اما در حقیقت، چیزی جز سربازان فرمانبردار شیاطین نیستند. سالهاست اختیار را از دست دادهاند و با بار گناه و حس عذاب وجدان ، عطش تأیید، و خشمهای فروخورده روزگار میگذرانند. در جه...