Posts

Showing posts from 2025

پوست‌اندازی: درس‌های من و آنچه هنوز مرا به جهان وبلاگ متصل نگه داشته

نه به قصر شیاطین آری به آزادی

جهان دیگر آن‌طور که می‌نماید نیست. شیاطین آن را در دست گرفته‌اند، و انسان‌ها—بی‌آنکه بدانند—تسخیر شده‌اند. فریب در همین‌جاست: انسانِ تسخیرشده گمان می‌برد که آزاد است، که تصمیم‌گیرنده است، که خودش است که می‌اندیشد. خیال می‌کند اگر نابودی چند صد هزار یا حتی میلیون‌ها تن، منجر به هدفی والا شود—مثلاً صلح یا امنیت جهانی—این قربانیان ارزشش را دارند. اما آن‌چه در پس این منطق نهفته است، چیزی جز بی‌حسی نیست. این انسان‌های به‌ظاهر عقل‌مدار، خود را فیلسوفان زمانه می‌پندارند—گویی حقیقت را دریافته‌اند تنها چون احساسات خود را سرکوب کرده‌اند. احساس، برایشان دشمن است؛ مانعی‌ست در برابر «تصمیم‌های بزرگ». برای همین، دل را پس می‌زنند تا راحت‌تر بتوانند دکمه‌های مرگ را بفشارند. شور زندگی را در آلت تناسلی خود جست‌وجو می‌کنند، نه در قلب. بدن را معبد سلطه و قربانگاه انسانیت و حیات کرده‌اند، نه بستر عشق. خود را اربابان جهان می‌دانند، اما در حقیقت، چیزی جز سربازان فرمان‌بردار شیاطین نیستند. سال‌هاست اختیار را از دست داده‌اند و با بار گناه و حس عذاب وجدان ، عطش تأیید، و خشم‌های فروخورده روزگار می‌گذرانند. در جه...

عشق افشا می‌کند

دوست داشتنِ آقای دن باونز چه حفره‌هایی را در روحم آشکار کرد؟ پیش از هر چیز، ترس از قضاوت و سوءاستفاده: ترسی زادهٔ بی‌قطعیتی که گاه بی‌نظمی و گاه نظمِ افراطی را هولناک می‌کند؛ ترس از ابراز خویشتن و حتی از صرفِ «بودن». این هراس نشانهٔ ناامنی در روابط است و پرده‌ای از سوءظن که دیگران، پیش از آن‌که خود بفهمم، برای مهارم به کار گرفتند. ترس را با خرد از خود دور می‌کنم: با نوشتن، خلق کردن و تبدیل اضطراب به حرکت. آموخته‌ام درد را با رویارویی مستقیم—نفس‌های عمیق و حضور آگاهانه در تن—کاهش دهم. این درس‌ها را در دلِ دوست‌داشتنِ دن گرفتم؛ عشقی که مدام نگرانی از قضاوت و واکنش او را به رخ می‌کشید و چرخه‌ای آشنا از گذشته را زنده می‌کرد: همان سختیِ جلب توجه و تأیید مادرم. دن، همچون او، نقاب داشت—سویه‌ای کنترل‌گر که از راه اغوا و رابطهٔ جنسی فرمان می‌راند؛ بُعد زنانه‌ای به‌سانِ فم‌فتال، بازتابِ سایهٔ مادرم و کمبود اعتماد و امنیتی که از او نگرفته بودم. پس از جنگ دوازده‌روزهٔ ایران و اسرائیل و آتش‌بسِ بعدی، با مادرم آشتی کردم؛ مرزی میان ما نمی‌بینم، انگار یکی شده‌ایم. همان فشار جنگ و نوستالژیِ چند روز شاد...

خانه‌ها و رابطه‌ها

خانه اول: خانه مامانی، دایی کامران و دایی کامبیز بدون شک کسرا – یا به روایتی دیگر، سجاد ملک‌لو – تجسد خانه‌ی اول من بود؛ رابطه‌ام با او به نوعی ادامه‌ی پیوندم با مامانی و دایی کامران محسوب می‌شد. در کنار او، برای اولین بار فکر کردم خانه‌ی ابدی‌ام را یافته‌ام. او برایم بسیار جذاب بود؛ نه مطابق معیارهای متعارف زیبایی، اما صورتی داشت که برای من دوست‌داشتنی بود، طوری که بارها عکس‌هایش را نگاه می‌کردم. خودش اما چندان به ظاهرش علاقه‌مند نبود؛ حتی تمایلی نداشت عکس‌هایش را منتشر کند. ترجیح می‌داد در حاشیه بایستد، اما صدایش، زبانش و طرز بیانش کاریزماتیک بود. اگر خودش را در سایه پنهان نمی‌کرد، بی‌شک نگاه‌های زیادی مجذوب او می‌شدند. اما به‌یکباره تغییر کرد. اگر هزاران کتاب درباره‌ی شخصیت‌های خودشیفته، مرزی یا حتی دو قطبی می‌خواندم، باز هم نمی‌توانستم باور کنم که او یکی از آن‌هاست. چهره‌اش معصومیتی داشت که باعث می‌شد گمان کنم این من هستم که مقصر رفتارهایش شده‌ام. خودم را به خاطر طرد شدن، سرزنش می‌کردم. حس می‌کردم به جهنم آرزوها پا گذاشته‌ام. وقتی بالاخره با خشم به او گفتم که رفتارش – غیب‌شدن‌ها، ب...

رهایی از چرخه

دیگر از این‌که مجبور شدم با شان قطع رابطه کنم و او با ایلای وارد رابطه شد، ناراحت نیستم. حالا اتفاقی که میان ما افتاد را مثل یک لایه محافظتی می‌بینم. من واقعاً دلباخته‌اش شده بودم و فکر می‌کردم او مرد زندگی‌ام است، اما در عمیق‌ترین لایه‌ها، درگیر نوعی تروما باندینگ بودم. در کنار شان بیشتر وید می‌کشیدم، اشتیاقی به درس خواندن نداشتم، افسرده بودم و دلتنگ سجاد، یا در شوک از دست دادنش. شان فرصتی بود برای تجربه دوستی‌هایی شبیه به رفاقت‌هایی که در شریف داشتم: کسرا، کاظم، سجاد. ولی همان‌طور که من را به لحظات شیرین آن آشنایی‌ها برد، مرا با تاریکی‌هایشان نیز روبه‌رو کرد. به‌خصوص آن‌وقت‌ها که از صمیم قلب برای این آدم‌ها وقت می‌گذاشتم اما چیزی دریافت نمی‌کردم. عشقی که فقط از من ساطع می‌شد، بی‌آنکه چیزی از سمت آن‌ها وارد قلبم شود. یک الگوی مشترک دیگر هم وجود داشت: معمولاً دختری در حاشیه بود که توجه آن‌ها را جلب می‌کرد، و ترجیح می‌دادند با من درباره او حرف بزنند. مثلاً بخش زیادی از دوستی من و کاظم صرف این شد که او از زنان زندگی‌اش بگوید. این باعث شد من هم بیشتر شنونده باشم تا مخاطب. هر دو، به‌جا...

من برای آزادی بخشیدمت

 من هنوز دوستت دارم. اما حالا فهمیده‌ام این عشق نباید در سطح مادی بماند یا به دنبال جلب توجهت باشد. این عشق را به نیرویی برای تولید محتوا و خلق تبدیل می‌کنم. تو را بخشیده‌ام. و از ته دل آرزو دارم که تغییر کنی و به انسانی بهتر تبدیل شوی؛ کسی که بتواند از دام افراد حسود و کنترل‌گر رها شود و هویت خود را نه در تملک و سلطه، بلکه در آزادی بیابد. تو آن پرنده‌ای هستی که شایسته‌ی پرواز است. و تو قرار نیست پرنده‌ای حیله‌گر باشی. تو می‌توانی چیزی بسیار زیباتر و بالاتر باشی، همان‌طور که من توانستم از آنچه فکر می‌کردم هستم، بیرون بیایم؛ مانند پروانه‌ای که از پیله‌اش زاده می‌شود. من انرژی سنگین تو را رها می‌کنم. و اجازه می‌دهم آزادانه پرواز کنی.

آینه‌هایی برای روح‌های زخمی

  در شبی پر از اندوه و تردید، وقتی درگیر این فکر بودم که آیا آقای دن مرا فریب داده یا نادانسته رنجم داده، خواب عجیبی دیدم. در خواب، جای نوید با و بارنی از How I Met Your Mother عوض شده بود. حالم خیلی گرفته بود و برای اینکه کمی آرام شوم، به خانه‌ی یاسی پناه برده بودم. در فکر بودم که با نوید یوسفیان چه رفتاری داشته باشم؛ چون او واقعاً مثل بارنی، آدمی کسشر و یک bad boy بود. در خانه‌ی یاسی زندگی می‌کردم، اما یاسی در سفر بود. خانه‌ی او ویژگی‌های جالبی داشت: چندین دستشویی در گوشه‌وکنار خانه، انگار برای روزهایی که مهمانی‌ها تا صبح ادامه داشتند. روی بعضی از توالت‌ها یادگاری‌هایی با دست‌خط خودش نوشته شده بود؛ مثلاً روی یکی نوشته بود: «این توالت رو یه بار توی فلان سفر کنار جاده پیدا کردم و آوردم.» در گوشه‌ای هم بساط توتون و تنباکو چیده شده بود، برای آن‌هایی که دلشان می‌خواست سیگار دست‌پیچ بکشند و بیشتر در این آشفتگی شیرین حل شوند. در این خانه، تصمیم گرفتم نسبت به نوید — که انگار نماینده‌ای از دن شده بود — گشوده‌تر باشم؛ اگر به سویم آمد، بدون پیش‌داوری با او صحبت کنم. می‌خواستم این تصمیم را...

حالا نوبت توست، آقای دن - شهریار هزار و یک شب

  نوبت این است که از تو بنویسم — از تمام چیزهایی که در این چند ماه از تو یاد گرفتم. یاد گرفتم که تو خودت را در تاریکی نگه می‌داری. از تاریکی ارتزاق می‌کنی. درونت مردی اروپایی نشسته: یک برده‌دار. اگر متجاوز نباشی، یک برده‌دار خودشیفته‌ای که نمی‌تواند با کسی احساس نزدیکی واقعی داشته باشد. عشق تو را می‌ترساند، چون آن وقت مجبور می‌شوی آسیب‌پذیر باشی. علی‌رغم عناوینی چون «مرد فمینیست» یا «فعال حقوق زنان روسپی»، تو آزادی زن‌ها را نمی‌خواهی. حتی زن‌های اطرافت را هم نمی‌خواهی آزاد باشند. چون اگر آزاد باشند، می‌ترسی که تو را انتخاب نکنند یا مرد دیگری مانند خودت آن‌ها را از آن خود کند. تو در یک خانواده‌ی کارمیک زاده شدی؛ جایی که پدر و مادرت به تو احترام نگذاشتند و تو از آن‌ها بی‌احترامی و بی‌عزت‌نفسی را آموختی. این زخم کهنه، امروز در رابطه‌هایت خودش را با سلطه و تحقیر بازتولید می‌کند. برای تو، یک زن کنترل‌پذیر همان زنی است که روسپی‌گری را پذیرفته — زنی که آزادی کامل ندارد، به شدت آسیب‌پذیر است، و در معرض ظلم. تو آزادی این زن را نمی‌خواهی؛ تو می‌خواهی مانند گرگی از زخم‌های او تغذیه کنی. تو رو...