رهایی از چرخه
دیگر از اینکه مجبور شدم با شان قطع رابطه کنم و او با ایلای وارد رابطه شد، ناراحت نیستم. حالا اتفاقی که میان ما افتاد را مثل یک لایه محافظتی میبینم. من واقعاً دلباختهاش شده بودم و فکر میکردم او مرد زندگیام است، اما در عمیقترین لایهها، درگیر نوعی تروما باندینگ بودم.
در کنار شان بیشتر وید میکشیدم، اشتیاقی به درس خواندن نداشتم، افسرده بودم و دلتنگ سجاد، یا در شوک از دست دادنش. شان فرصتی بود برای تجربه دوستیهایی شبیه به رفاقتهایی که در شریف داشتم: کسرا، کاظم، سجاد. ولی همانطور که من را به لحظات شیرین آن آشناییها برد، مرا با تاریکیهایشان نیز روبهرو کرد. بهخصوص آنوقتها که از صمیم قلب برای این آدمها وقت میگذاشتم اما چیزی دریافت نمیکردم. عشقی که فقط از من ساطع میشد، بیآنکه چیزی از سمت آنها وارد قلبم شود.
یک الگوی مشترک دیگر هم وجود داشت: معمولاً دختری در حاشیه بود که توجه آنها را جلب میکرد، و ترجیح میدادند با من درباره او حرف بزنند. مثلاً بخش زیادی از دوستی من و کاظم صرف این شد که او از زنان زندگیاش بگوید. این باعث شد من هم بیشتر شنونده باشم تا مخاطب. هر دو، بهجای اینکه با هم در لحظه حضور داشته باشیم، جای دیگری بودیم — در حسرت، در پرسش از اینکه چرا فلانی با من چنین کرد.
اما من در جستوجوی چیزی بیشتر بودم، چیزی که حتی خودم فراموش کرده بودم: اینکه دوستم بدارند، همانطور که من دوست میدارم. مرا ببینند، به من توجه کنند، همانطور که من میبینم، توجه میکنم، تحسین میکنم. مراقبم باشند. واقعاً حضور داشته باشند.
شان به من یادآوری کرد که مردی که ذهنش مدام درگیر زن دیگریست یا به او وابسته است، واقعاً حضور ندارد. حتی شخصیت مستقلی هم ندارد که بتوان رویش حساب کرد. چنین مردی را باید تنها گذاشت، تا شاید در تنهایی رشد کند و بتواند از وابستگیها و وسواسهایش عبور کند.
حالا شان پدر شده و فرزندی از ایلای دارد. من خوشحالم که از درامای خانوادگی هر دویشان بیرون آمدهام. برای شان خوشحالم که پدر شده — اگر قدرش را بداند. اما او هرگز نمیتوانست پدر فرزند من باشد. ویژگیهایی را که من از یک پدر انتظار دارم نداشت. ظاهراً ایلای نظر دیگری دارد.
امیدوارم فرزندشان رنج کمتری از آنها بکشد — و شاید بتواند به آنها کمک کند تا زخمهای بیننسلیشان را درمان کنند.
Comments
Post a Comment