خانهها و رابطهها
خانه اول: خانه مامانی، دایی کامران و دایی کامبیز بدون شک کسرا – یا به روایتی دیگر، سجاد ملکلو – تجسد خانهی اول من بود؛ رابطهام با او به نوعی ادامهی پیوندم با مامانی و دایی کامران محسوب میشد. در کنار او، برای اولین بار فکر کردم خانهی ابدیام را یافتهام. او برایم بسیار جذاب بود؛ نه مطابق معیارهای متعارف زیبایی، اما صورتی داشت که برای من دوستداشتنی بود، طوری که بارها عکسهایش را نگاه میکردم. خودش اما چندان به ظاهرش علاقهمند نبود؛ حتی تمایلی نداشت عکسهایش را منتشر کند. ترجیح میداد در حاشیه بایستد، اما صدایش، زبانش و طرز بیانش کاریزماتیک بود. اگر خودش را در سایه پنهان نمیکرد، بیشک نگاههای زیادی مجذوب او میشدند. اما بهیکباره تغییر کرد. اگر هزاران کتاب دربارهی شخصیتهای خودشیفته، مرزی یا حتی دو قطبی میخواندم، باز هم نمیتوانستم باور کنم که او یکی از آنهاست. چهرهاش معصومیتی داشت که باعث میشد گمان کنم این من هستم که مقصر رفتارهایش شدهام. خودم را به خاطر طرد شدن، سرزنش میکردم. حس میکردم به جهنم آرزوها پا گذاشتهام. وقتی بالاخره با خشم به او گفتم که رفتارش – غیبشدنها، ب...