حالا نوبت توست، آقای دن - شهریار هزار و یک شب

 

نوبت این است که از تو بنویسم — از تمام چیزهایی که در این چند ماه از تو یاد گرفتم.

یاد گرفتم که تو خودت را در تاریکی نگه می‌داری. از تاریکی ارتزاق می‌کنی. درونت مردی اروپایی نشسته: یک برده‌دار. اگر متجاوز نباشی، یک برده‌دار خودشیفته‌ای که نمی‌تواند با کسی احساس نزدیکی واقعی داشته باشد. عشق تو را می‌ترساند، چون آن وقت مجبور می‌شوی آسیب‌پذیر باشی.

علی‌رغم عناوینی چون «مرد فمینیست» یا «فعال حقوق زنان روسپی»، تو آزادی زن‌ها را نمی‌خواهی. حتی زن‌های اطرافت را هم نمی‌خواهی آزاد باشند. چون اگر آزاد باشند، می‌ترسی که تو را انتخاب نکنند یا مرد دیگری مانند خودت آن‌ها را از آن خود کند.

تو در یک خانواده‌ی کارمیک زاده شدی؛ جایی که پدر و مادرت به تو احترام نگذاشتند و تو از آن‌ها بی‌احترامی و بی‌عزت‌نفسی را آموختی. این زخم کهنه، امروز در رابطه‌هایت خودش را با سلطه و تحقیر بازتولید می‌کند.

برای تو، یک زن کنترل‌پذیر همان زنی است که روسپی‌گری را پذیرفته — زنی که آزادی کامل ندارد، به شدت آسیب‌پذیر است، و در معرض ظلم.
تو آزادی این زن را نمی‌خواهی؛ تو می‌خواهی مانند گرگی از زخم‌های او تغذیه کنی.

تو روی این پذیرش هم نام «انتخاب» گذاشتی. گفتی این زن "خودش انتخاب کرده" روسپی باشد. گفتی "رضایت داده" که روسپی باشد، و از همه مهم‌تر، پذیرفته که تحت کنترل تو باشد — که تو صاحب و قیم او باشی.

اما می‌دانی چیست؟
زن‌ها بیدار شده‌اند. دارند تو را همان‌طور که هستی می‌بینند. دارند ستمگری‌ات را زیر نقاب فمینیست و روشنفکر بودنت تشخیص می‌دهند.

چند سال پیش به تو گفته بودم که الهام‌بخش من شدی تا وبلاگی راه بیندازم: «شهرزاد قصه‌گو». آن زمان حس می‌کردم که شبیه شهرزاد شده‌ام. حالا می‌فهمم چرا: چون تو شهریاری.
مردی که زن‌اندوزی می‌کند. مردی که می‌خواهد همه‌ی زن‌ها در خدمت او باشند. مردی که از زنان آزاد می‌ترسد.
زنی که بتواند تو را درگیر عاطفه و احساس کند، برایت تهدید است.

من همه‌ی این‌ها را اینجا، در این وبلاگ، می‌نویسم. دیگر این حرف‌ها را به خودت نمی‌گویم.
چون تو حتی لایق دریافت هیچ پیامی از من نیستی.
تو آرزوی شنیدن صدایی از من را خواهی داشت — و به آن نخواهی رسید.
تو این تغییر را خواهی دید و خواهی فهمید: تو لیاقت من را نداشتی.
راستش را بخواهی، تو لیاقت هیچ زنی را نداری.

تو یک قصابی.
زن‌ها برای تو گوشت قربانی‌اند؛ ابزاری برای کنترل و ارضای امیالت.
اما باز هم می‌دانی چیست؟
زن‌ها، حتی ضعیف‌ترینشان از نگاه تو، مقاومت را یاد می‌گیرند.
و خودشان را آزاد می‌کنند.

همان طور که من بعد از هفت سال بالاخره فهمیدم تو واقعا که هستی.

Comments

Popular posts from this blog

من برای آزادی بخشیدمت

رهایی از چرخه

نه به قصر شیاطین آری به آزادی