عشق افشا میکند
دوست داشتنِ آقای دن باونز چه حفرههایی را در روحم آشکار کرد؟ پیش از هر چیز، ترس از قضاوت و سوءاستفاده: ترسی زادهٔ بیقطعیتی که گاه بینظمی و گاه نظمِ افراطی را هولناک میکند؛ ترس از ابراز خویشتن و حتی از صرفِ «بودن». این هراس نشانهٔ ناامنی در روابط است و پردهای از سوءظن که دیگران، پیش از آنکه خود بفهمم، برای مهارم به کار گرفتند.
ترس را با خرد از خود دور میکنم: با نوشتن، خلق کردن و تبدیل اضطراب به حرکت. آموختهام درد را با رویارویی مستقیم—نفسهای عمیق و حضور آگاهانه در تن—کاهش دهم. این درسها را در دلِ دوستداشتنِ دن گرفتم؛ عشقی که مدام نگرانی از قضاوت و واکنش او را به رخ میکشید و چرخهای آشنا از گذشته را زنده میکرد: همان سختیِ جلب توجه و تأیید مادرم. دن، همچون او، نقاب داشت—سویهای کنترلگر که از راه اغوا و رابطهٔ جنسی فرمان میراند؛ بُعد زنانهای بهسانِ فمفتال، بازتابِ سایهٔ مادرم و کمبود اعتماد و امنیتی که از او نگرفته بودم.
پس از جنگ دوازدهروزهٔ ایران و اسرائیل و آتشبسِ بعدی، با مادرم آشتی کردم؛ مرزی میان ما نمیبینم، انگار یکی شدهایم. همان فشار جنگ و نوستالژیِ چند روز شادی با دن، زمینهٔ بخشیدن او را نیز فراهم کرد—بخشی که مرا آرام میکند. اما این بخشش مرزهای تازه میطلبد: میپذیرم که دن کنترلگر است و ترومای مادری را زنده میکند.
دن عزیز، بخشیدن به معنای اجازهٔ بازی با احساساتم نیست. فاصله میگیرم و برای بهبودتان دعا میکنم، اما میانِ آنچه هستید و من، درهای عمیق است. شما از عواطف اطرافیانتان بهرهبرداری میکنید؛ شاهِ جامهای دغل و بازیگری هستید که زمانی خیال میکردم میخواهم باشم—دیگر نه. من زندگی و آدمها را دوست دارم؛ شما از ضعفم سود بردید و ارادهای برای تغییر ندارید. پس تا آن زمان، خدا نگهدار.
شما به روحم تعدی کردید. با اعتماد پیش آمدم و فریبم دادید. نیت من سوءاستفاده نبود؛ عاشقتان شدم و نیکی کردم، اما پاسخ شما لاس زدن و همآغوشی با دوستم بود. از سر کنجکاوی شما را در جهانم خلق کردم، اما دیگر نمیخواهمتان. رهایتان میکنم، اهریمن؛ همچون مادر سوفیا که پسرِ اهریمنیاش را وانهاد. دوران شما به پایان رسیده است—همانگونه که کسرا تمام شد. این شمایید که باید روانم را ترک کنید.
امید آلادینیِ خودشیفتهای هستید که میپندارد دختران بیشمارند؛ تلختر اینکه در پوشش فعالیت مدنی به مردم کمک میکنید، اما چون ویروسی در جانشان رخنه میکنید. زنِ درونیِ شما فاحشهای همیشه در معامله است و شاید همین، شغلِ کمک به زنان فاحشه را برایتان توجیه میکند.
شما عمر مرا میفرسایید و من زندگیام را عزیز میدارم؛ بیش از این هدرش نمیدهم. میکاییلِ عزیز، لطفاً دن را از زندگیام حذف کن. دردِ بسیاری بر من تحمیل کردید و گمان کردید من آینهٔ تمنای شما هستم؛ اشتباه کردید. من فاحشه نیستم، ماشین ارضای نیاز دیگران و کسب پول از مایع منی نیستم. نخستْ نویسندهام، هنرمندم—چیزی که شاید میخواستید باشید اما جز دجالی از شما برنخاست.
سنگینی حضور دن را در قفسهٔ سینه و شانهها و چشمهایم حس میکنم؛ سوزنی است که شکنجه میدهد. او مهربان نیست. باید نگاهم را به دن عوض کنم: او مرد رؤیاهایم نیست؛ مردی است که با حضورش، اشتباهاتم را آشکار میکند تا به رؤیاهایم برسم. او درسی است که باید بیاموزم—فردی که نباید کنارم باشد، درست مانند کسرا و محبوبهها که هر کدام نمونهای از خودشیفتگی بودند؛ خودشیفتههایی که حتی تظاهر به مهربانی هم نمیتوانستند بکنند چون آن را ضعف میدانند. آنها صادقانه بولی و خطرناک هستند. از طرفیم خوب است شناختشان خیلی سخت نخواهد بود. اقای دن واقعیت میساخت اینها واقعیت را تخریب میکنند.
اما به هر حال تکنیک کنترل آنها روی خودم را پیدا کردم. آنها با تایید نکردن و دادن ابهام مرا کنترل میکنند. آنها دروغگو هستند.
Comments
Post a Comment