نه به قصر شیاطین آری به آزادی
جهان دیگر آنطور که مینماید نیست. شیاطین آن را در دست گرفتهاند، و انسانها—بیآنکه بدانند—تسخیر شدهاند. فریب در همینجاست: انسانِ تسخیرشده گمان میبرد که آزاد است، که تصمیمگیرنده است، که خودش است که میاندیشد. خیال میکند اگر نابودی چند صد هزار یا حتی میلیونها تن، منجر به هدفی والا شود—مثلاً صلح یا امنیت جهانی—این قربانیان ارزشش را دارند.
اما آنچه در پس این منطق نهفته است، چیزی جز بیحسی نیست. این انسانهای بهظاهر عقلمدار، خود را فیلسوفان زمانه میپندارند—گویی حقیقت را دریافتهاند تنها چون احساسات خود را سرکوب کردهاند. احساس، برایشان دشمن است؛ مانعیست در برابر «تصمیمهای بزرگ». برای همین، دل را پس میزنند تا راحتتر بتوانند دکمههای مرگ را بفشارند.
شور زندگی را در آلت تناسلی خود جستوجو میکنند، نه در قلب. بدن را معبد سلطه و قربانگاه انسانیت و حیات کردهاند، نه بستر عشق. خود را اربابان جهان میدانند، اما در حقیقت، چیزی جز سربازان فرمانبردار شیاطین نیستند. سالهاست اختیار را از دست دادهاند و با بار گناه و حس عذاب وجدان ، عطش تأیید، و خشمهای فروخورده روزگار میگذرانند.
در جهانی که عشق جایش را به تصاحب داده، قلب دیگر اعتباری ندارد. رقابت بر سر بدن، فرم لب، و سایز عضو جنسی جای رابطه، مهر، و صمیمیت را گرفته است.
با برپایی خانوادهی ادیپی، آنها از دیرباز قلبشان را فروختهاند. دولت و مدرسه، این معامله را قانونی و جاودانه کردهاند. مردسالاری را فضیلت نامیدند و بندگی را قدرت پنداشتند.
اما من، جهان شما را باور نمیکنم.
قفس شیطان نه خانهی من است، نه رؤیای من. من در برابر نظامهای مرگ و نسلکشی میایستم. من نه توجیهگر جنگم، نه شیفتهی هدفهایی که ابزارشان بندگی و ویرانیست.
وسوسههای شیاطین را میشناسم—آن نجواهای نرم که در ژرفایشان چیزی نیست جز احساس بیکفایتی، عطش تأیید، وابستگی به اربابان نو، و خشم.
اما من، بعد از سالها تکرار چرخههای سلطه و اطاعت، دیگر نافرمانم.
سر باز میزنم از ادامهی این مسیر. و راستش، خستهام.
دیگر حتی این وسوسهها هم جذاب نیستند.
با اینحال، نمیخواهم در خشم بمانم.
خشم، هرچند بیدارگر است، اگر طول بکشد، دل را خاکستر میکند.
از این فریادهای بیپایان، از این زبان ستیز، خستهام.
دلم سکوت میخواهد—نه سکوتِ ترس، که سکوتِ گوش سپردن.
سپردن گوش به چیزهایی دیگر: صدای باد، صدای خون، صدای عاشقی.
میخواهم چیزی بسازم—هرچند کوچک، هرچند میان ویرانی.
دانهای در خاک بکارم، امیدی در دل بیفکنم، آغوشی بگشایم، بیآنکه بخواهم چیزی را تصاحب کنم.
جهانِ شما را ترک میکنم، اما نه برای رفتن به جایی دیگر—برای بازگشت به درون خودم.
آنجا که هنوز قلبی میتپد، هنوز اشکی جاریست، هنوز رؤیایی زنده است.
نه برای فرار، که برای زندهماندن.
برای دوباره دوستداشتن.
برای آزادی.
Comments
Post a Comment