آینههایی برای روحهای زخمی
در شبی پر از اندوه و تردید، وقتی درگیر این فکر بودم که آیا آقای دن مرا فریب داده یا نادانسته رنجم داده، خواب عجیبی دیدم.
در خواب، جای نوید با و بارنی از How I Met Your Mother عوض شده بود.
حالم خیلی گرفته بود و برای اینکه کمی آرام شوم، به خانهی یاسی پناه برده بودم.
در فکر بودم که با نوید یوسفیان چه رفتاری داشته باشم؛ چون او واقعاً مثل بارنی، آدمی کسشر و یک bad boy بود.
در خانهی یاسی زندگی میکردم، اما یاسی در سفر بود.
خانهی او ویژگیهای جالبی داشت: چندین دستشویی در گوشهوکنار خانه، انگار برای روزهایی که مهمانیها تا صبح ادامه داشتند.
روی بعضی از توالتها یادگاریهایی با دستخط خودش نوشته شده بود؛ مثلاً روی یکی نوشته بود: «این توالت رو یه بار توی فلان سفر کنار جاده پیدا کردم و آوردم.»
در گوشهای هم بساط توتون و تنباکو چیده شده بود، برای آنهایی که دلشان میخواست سیگار دستپیچ بکشند و بیشتر در این آشفتگی شیرین حل شوند.
در این خانه، تصمیم گرفتم نسبت به نوید — که انگار نمایندهای از دن شده بود — گشودهتر باشم؛ اگر به سویم آمد، بدون پیشداوری با او صحبت کنم.
میخواستم این تصمیم را برای یاسی بفرستم، اما هرچه تلاش میکردم، موفق نمیشدم. انگار وسایل ارتباطی علیه من بودند.
ابتدا به شوخی خواستم برای یاسی بنویسم که نوید مثل دخترهایی که کفش پاشنهبلند میپوشند، در دل به او غبطه میخورد؛ چون یاسی با تمرین پیلاتس یاد گرفته بود چطور وزنش را روی پاهایش پخش کند، انگار روی آسمان راه میرود.
نوید مردی بود که دوست داشت کلیشههای مردانه را به هم بزند؛ گاهی لاک میزد، آرایش میکرد، و با ظاهری بازیگوش مرزهای آشنا را جابهجا میکرد.
این ویژگیاش باعث میشد شوخیهایمان با او رنگ و بوی خاصی بگیرد. این که مثلا او علیرغم این همه ادعای فمنیستی هنوز همان مرد دودول طلاست.
بعد این شوخی را تغییر دادم و نوشتم که اگر یاسی با نوید مهربان باشد، در کشالههای رانش جشن عروسی برپا میشود!
یک ویدیو هم برایش فرستادم که در آن باسن و رانهایم را بالا آورده بودم و میگفتم: «این نویده وقتی تو باهاش مهربون میشی!»
یاسی در جواب، فیلمی از کف پایش فرستاد که به دوربین ضربه میزد، انگار میگفت: «گه نخور!»
در دل خانه، حس میکردم روح نوید — یا شاید روح زخمی خودم — جایی مثل سلاخخانهی مخفی خانه زندانی شده است؛ همان احساسی که در بیداری نسبت به دن داشتم: اینکه چیزی میان ما شکسته، زخمی شده، و در سکوت به بند کشیده شده است.
اما در دل این تاریکی، معجزهای رخ داد: من صاحب یک سگ شدم.
اما این سگ، موجودی دوپاره بود: مادر و دختری که همزمان یکی بودند.
من فقط میتوانستم به مادر عشق بورزم و دخترک کمی دورتر، زیر سایهی حمایت مادرش راه میآمد.
وقتی مادر میخواست از زمین بلند شود، دستم را به سویش دراز میکردم، و او با عشق و لبخند از زمین برمیخاست، و دخترش هم به دنبالش میآمد.
یاد گرفتم که نباید زیاد دربارهی رابطهی آنها سوال کنم؛ فقط باید نگاه کنم و بیاموزم.
عجیب بود: سگی که همزمان مادر و دختر است و بدون کلام، با من ارتباط تلهپاتیک برقرار میکند.
مادر سگ به من گفت که وقتش رسیده چیزی را ببینم.
دو آینه ظاهر شد.
در آینهی اول، تصویر خودم را دیدم: شبحی روحگونه.
فهمیدم این آینه بیشتر روحم را نشان میدهد تا جسمم.
اما سگ و دخترکش من را به دیدن آینهی دوم دعوت کردند: در آن، چهرهای روشنتر و سفیدتر از من بود، با موهای طلایی و درخشان — گویی بازتابی از چیزی دور، چیزی ازلی.
در میان آن تصویر، سایهای از موهای جوگندمی و سفید دیده میشد؛ مثل نوری که بر سر کسی که دوستش داری افتاده باشد.
بیدرنگ احساس کردم مادرم است که در این آینه دیده میشود، یا شاید خودم؛ نسخهای از خودم که با گذر زمان، درد و عشق در وجودش تنیده شده است.
فهمیدم که من هم مانند این سگ مادر-دختری، موجودی دوپارهام:
زنده و زخمی،
عاشق و مردد،
کودک و مادر.
بعد سگها نگاهم را به گوشهی آشپزخانه جلب کردند.
آنجا بارنی — همان نوید/دن — زندانی بود.
او زنده بود، اما خاموش و اسیر.
موهای جوگندمیاش در نور کمرنگ آشپزخانه میدرخشیدند.
دستهایش، که زمانی با لاکهای رنگارنگ بازی میکرد، حالا لاکی ترکخورده داشت؛
لبخندش، که روزی مرزهای آشنا را جابهجا میکرد، حالا خسته و خاموش بود،
انگار بازیهای قدیمی دیگر او را نمیخنداندند، فقط خاطرهای محو از آنها بر جای مانده بود.
او گفت: «من اینجام.»
ابتدا گمان کردم یاسی نوید را — که حالا در قالب بارنی ظاهر شده بود — کشته، اما او زنده بود؛ بیشتر شبیه به یک زندانی خانه.
موهای سفیدش در آن نور ضعیف، مثل ریشههای زخم و امید در تاریکی میدرخشیدند.
این دو آینه، ارواح ساکن خانه را نشان میدادند.
با زحمت و صدایی خفه، از نوید/بارنی پرسیدم:
«فکر کردم یاسی تو رو برای همیشه فراموش و دفن کرده.»
صدام به سختی بیرون میآمد، انگار داشتم تلاش میکردم فریاد بزنم اما چیزی نمیشنیدم.
نوید/بارنی هم به زحمت حرفم را فهمید و گفت:
«تو هنوز خیلی چیزها رو نمیدونی... و یاسی هیچوقت بهم نمیگه.»
با این حال، خوشحال شدم.
گفتم: «خوشحالم که زنده هستی... و خودت اومدی جلو، چون من قصد نزدیک شدن بهت رو نداشتم.»
بعد با هم Double High Five زدیم؛
شاید نشانهی پذیرش این حقیقت که هر دو شکستهایم، اما هنوز زندهایم.
Comments
Post a Comment