خانه‌ها و رابطه‌ها



خانه اول: خانه مامانی، دایی کامران و دایی کامبیز

بدون شک کسرا – یا به روایتی دیگر، سجاد ملک‌لو – تجسد خانه‌ی اول من بود؛ رابطه‌ام با او به نوعی ادامه‌ی پیوندم با مامانی و دایی کامران محسوب می‌شد. در کنار او، برای اولین بار فکر کردم خانه‌ی ابدی‌ام را یافته‌ام. او برایم بسیار جذاب بود؛ نه مطابق معیارهای متعارف زیبایی، اما صورتی داشت که برای من دوست‌داشتنی بود، طوری که بارها عکس‌هایش را نگاه می‌کردم. خودش اما چندان به ظاهرش علاقه‌مند نبود؛ حتی تمایلی نداشت عکس‌هایش را منتشر کند. ترجیح می‌داد در حاشیه بایستد، اما صدایش، زبانش و طرز بیانش کاریزماتیک بود. اگر خودش را در سایه پنهان نمی‌کرد، بی‌شک نگاه‌های زیادی مجذوب او می‌شدند.

اما به‌یکباره تغییر کرد. اگر هزاران کتاب درباره‌ی شخصیت‌های خودشیفته، مرزی یا حتی دو قطبی می‌خواندم، باز هم نمی‌توانستم باور کنم که او یکی از آن‌هاست. چهره‌اش معصومیتی داشت که باعث می‌شد گمان کنم این من هستم که مقصر رفتارهایش شده‌ام. خودم را به خاطر طرد شدن، سرزنش می‌کردم. حس می‌کردم به جهنم آرزوها پا گذاشته‌ام.

وقتی بالاخره با خشم به او گفتم که رفتارش – غیب‌شدن‌ها، بی‌توجهی‌ها و نادیده‌گرفتن‌ها – مرا به مرز فروپاشی رسانده، خیلی سریع خواست رابطه را تمام کنیم. اما آنچه بیشتر از همه مرا سوزاند، همین شنیده‌نشدن بود. حالا نه فقط در رنج طرد، بلکه در عذاب وجدان هم می‌سوختم؛ حس می‌کردم کسی را که عاشقش بودم، از دست داده‌ام، و شاید خودم مقصر بودم.

دایی کامران هم زیاد به خوابم می‌آمد. از او می‌ترسیدم. زبان چرب و نیش‌داری داشت، خوب بلد بود با حرف‌هایش دیگران را شاد، سرگرم یا ناراحت کند. بیشترین ترس من از دعواهایش با مامانی بود؛ جایی که گاه به خشونت فیزیکی هم می‌رسید. من فقط می‌خواستم جایی پنهان شوم، یا مثل سوپرمن مامانی را نجات دهم. نمی‌توانستم درست نفس بکشم؛ عصبی، مضطرب و سراسیمه بودم.

دعواهای من با کسرا هم همان حال و هوا را داشت. انگار کودکی‌ام بازسازی شده بود: کودکی‌ای که میان دو بزرگسال گیر افتاده بود – مادربزرگم که در نوسان بین محبت و اعتراض بود و نمی‌توانست پیوند را قطع کند، و دایی‌ام که حالا نقش او را کسرا بازی می‌کرد.

خانه دوم: محله‌ی مرزداران

وقتی برای بار دوم، و این بار عمیق‌تر عاشق شدم، به خانه‌ای جدید نقل مکان کرده بودیم؛ در محله‌ی مرزداران – محله‌ای که به پدرم تعلق داشت. انگار این بار، رابطه‌ی پدر و مادرم دوباره زنده شده بود و من میان آن دو قرار گرفته بودم. حس می‌کردم مادرم از من متنفر است، یا دست‌کم این برداشت من بود. رفتارهایش با من بسیار خشن و آزاردهنده بود، و پدرم فقط تماشا می‌کرد. اگر هم دخالت می‌کرد، در جهت حمایت از مادرم بود.

پدرم ذاتاً خوش‌قلب بود، اما هیچ‌وقت نتوانست در برابر مادرم بایستد یا حق دخترش را بگیرد. حس می‌کردم دیده نمی‌شوم. حتی فکر می‌کردم اگر روزی مادرم تصمیم به کشتن من بگیرد، شاید پدرم کمکش کند.

این همان حسی بود که بعدها در رابطه با دن و بعدتر شان داشتم. آن‌ها بیشتر تحت تأثیر نظر اطرافیان، به‌ویژه زنان اطرافشان بودند، و از من دفاع نمی‌کردند. من در کنارشان احساس رقابت برای جلب توجه داشتم، در حالی که از رقابت بیزار بودم. من نیاز به حمایت داشتم، نه مسابقه. کسی که برای بودن با او باید رقابت کرد، هرچقدر هم خوش‌قلب باشد، آدم من نیست. یا شاید انتخابش کس دیگری است.

من دن و شان را همان‌قدر دوست داشتم که پدرم را، اما در عین حال، مثل او آن‌ها را بی‌عرضه و ناتوان می‌دیدم. درسی که از همه‌ی این‌ها گرفتم این بود: من حالا بالغ شده‌ام، و باید پدر خودم باشم.


Comments

Popular posts from this blog

آینه‌هایی برای روح‌های زخمی

من برای آزادی بخشیدمت